رضا قلى خان ( هدايت )
357
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
خوزستان ولايتى است مشهور و شكر خوزستانى و بافته خوزى آنجا مشهور بوده و شكر از آنجا به اطراف بردندى نزارى قهستانى كفته قدر عناى تو و قامت سرو كشمر * لب شيرين تو و شكر خوزستانى و از بلاد آن است رامهرمز و ارجان و جند شاپور و هويزه و دزفول و عسكر مكرم شيخ نظامى كفته بنازى قلب تركستان دريده * ببوسى دخل خوزستان خزيده كويند بحيلهء مرد هندى كه سالى دو شكر خوزستان را خريده و انبار كرد از شكر كژدم جرّاره متكون شده سبب خرابى آن بلد شد چنان كه شعرا كفتهاند نىشكر كژدم جرّاره شود در اهواز وقتى در شيراز كفتهام يا شكسته سر زلف ترك شيرازى * كلالهاى تو جرّارهاى اهوازى و اصل در آن خوازستان بالف بعد از واو بوده و خوازه به زبان درى قبه باشد كه بهر عروسان بيارايند و به بندند چون اهالى آن در لوازم عروسى مبالغه كردندى آن ولايت به اين اسم مشهور و اهل آن خوزى شدند خواجه عميد لومكى كفته تا ابد ناهيد بربط ساز را زين چند بيت * در بن دندان مذاق شكر خوزى نشست هركه بر دركاه او كرد التجا رست از محن * ايمن است از موج دريا هركه در بوزى نشست بوزى يعنى كشتى و بوصى معرب آن است خوست بواو ملفوظ معدوله يعنى كوفته و ماليده و خوستن ماليدن و ازينجا است چنكانحوست يعنى هرچه بچنك و دست ماليده شود و آن خورشى است در فارسى معروف و بچنكال مشهور است و خوسته يعنى كوفته و ماليده خوش بضم اول و ثانى مجهول بمعنى خشك و خشكيده و شواهد آن بيايد و بواو معروف بمعنى خود و خويش هم آمده مولوى معنوى كفته خاموش شو خاموش شو * در عشق او مدهوش شو از حال خود بيخوش شو * باز آز فكر ما مضى كمال اسمعيل در مرثيه كفته از خروش شغب و ناله چرا خاموشيد * عافيت رخت برون برد شما با خوشيد و بپارسى تبرى و درى بمعنى بوسه آمده ديكر بواو غير ملفوظ و ضمّ خاء و فتح آن بمعنى خوب و نيكو و اين معروفست چنان كه كفتهاند خوش آمد كل وزان خوش تر نباشد * كه در دستش بجز ساغر نباشد خوش بود يارى و يارى در كنار جويبارى و به زبان درى تبرى بمعنى بوسه است و ديكر بمعنى مادر زن نوشتهاند و با كش و غش قافيه كردهاند فخرى كفته دستخوش زمانه بركنده و شخوده * روى از طپانچه زن ريش از كشيدن خوش خوشاب يعنى آبدار و بيشتر بر مرواريد و ياقوت و لعل اطلاق كنند و شربتى كه از شيره آلوبالو سازند و نام قصبهء از مضافات لاهور است و از آنجاست رضى الدين خوشابى شاعر خوشآباد قصبهايست قريب بيدليس در كوه اتفاق افتاده و طرف شرقى آن كشاده در طرف غربيش كوهى بلند و دامنهاش دلپسند در قديم شهرى آباد بوده شيخ حسن چوپانى آن را خراب نموده اكنون قريب هزار باب خانه در آن معمور است و به خوبى آب و هوا مشهور مىباشد خوشنواز نام پادشاه غرجستان بوده كه با فيروز و هرمز پادشاه عجم مخالفت و غدر نموده هلاك كرده خوشه معروف و برج سنبله و مرغيست كه آزرى كفته هست مرغى كه خوشه نام وى است * پيش درياى چين مقام وى است خوشيدن يعنى خشكيدن و خوشيد يعنى خشكيد سعدى در قحط و غلا و عدم باران كفته بخوشيد سرچشمهاى قديم * نماند آب جز آب چشم يتيم بعضى بخوشيد بتقديم نون بر جيم خواندهاند ولى بخوشيد يعنى خشك شد صحيح است شكوفه كاه شكفته است و كاه خوشيده * درخت كاه برهنه است و كاه پوشيده و آن را خوش نيز كفتهاند چنان كه شمس فخرى صاحب فرهنك معيار جلالى كفته است اكر نبودى فيض سخاى همّت او * شدى درخت اميد جهانيان همه خوش خوك حيوان معروف است و نام مرضى است كه در كلو عارض شود و به عربى خنازير كويند و در ذخيرهء خوارزمشاهى همان مرض را خوك كفته زيرا كه بيشتر الفاظش پارسى است خوكر و خوكاره يعنى الفت كيرنده با چيزى احمد اطعمه كفته كرلوت خوارى طبع را خوكاره معجون مكن و خو معروف است چنان كه حكيم فردوسى كفته دل هركسى بندهء آرزو است * و زو هريكى را ديكر خلق و خوست و خوى بواو معروف بمعنى عرق است چنان كه شاعر كفته كو چشم مست يار به بيند غزال چين * خوى خجالت از بن هر موى او چكد